تبليغاتX
انسان! خداگونه ای در تبعید
آغاز رسمی کار سایت در روز 29 خرداد با یاد دکتر علی شریعتی..


از همون اوایل که با وب و اینترنت آشنا شدم ، فکر تاسیس یک سایت همیشه تو ذهنم بود.

البته می دونستم که سایت داری کاره سختیه ، بنا بر این برای تجربه وبلاگ نویسی رو شروع کردم،

اوایل در پرشین بلاگ بود و با سرعت های قدیمی مارلیک و کامپیوتر پنتیوم ۱ و ۲۳۳ مگا هرتز شروع کردیم 

و بعده یه مدت اومدم به بلاگفا...

تو بلاگفا وبلاگای زیادی زدم با موضوعات مختلف ، ولی دوتاش موندگار شد..

یکیش که به لطف دولت فیلتر شد و ااون یکی هم همواره با مشکلات بلاگفا دست و پنجه نرم می کرد.

خلاصه کلام.. 

بعد از حدود ۲ سال نوشتن در بلاگفا و شکست تلخ در تاسیس یک سایت دیگه(gna.ir) تصمیم گرفتم

یک سایت شخصی بزنم ، شخصی و فقط شخصی !! 


امیدوارم بتونم موفق بشم

البته سعی می کنم به مرور زمان از قسمت های دیگ ای هم استفاده کنم ،

در مورد سایت ساز هم باید بگم که فعلا که باe107 کار می کنیم ولی شاید بعد عوضش کردم ،

شایدم همین موندگار باشه ، اون دیگه نظر شماست..

امکان داره هم دوباره به همینجا بر گشتم ، خدا رو چه دیدید..

در صورت امکان از این به بعد منو اینجور به همه نشون بدید :

http://NAZERI.Org

نوشته شده توسط محمد علی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |
از چه بگویم و از چه ؟
از علی بگویم ؟
از ارشاد و سخنرانی های آتشین؟
از کویر؟
از نوشته های تنهایی ؟
از مخاطب های آشنا؟
از...؟

نه...

نمی توان دم زد ،
نمی توان از مردی که در جغرافیای تاریخ سیر نموده
به این راحتی سخن گفت

از کسی که هبوط داشته است...

از کسی که در زمانه خویش تنها بود

و از رنج تنهایی هیچگاه آسوده نگشت ؛ حتی امروز !!!

کسی که دوست عین القضاه بود ،
هم نوای حافظ ،
هم ردای شاندل،
هم درده بودا ،
و به ستوه آمده از روح سنگین مولانا..
شاگرد ماسینوس بود..
مسلمان بود ، اما مریم پاک را دوست می داشت،
به روح القدس عشق می ورزید

با مانی زندگی می کرد و در پی ارژنگ وی بود
گویی تورات را از بر بود ،
همواره به لب داشت :
"در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود !"

عشق را گدایی نمی کرد ،
چون انجیل خوانده بود

او که بود ؟ او که شد ؟

از عشق حرف ها داشت بسیار برای ناگفتن ،
چه که خود همواره می گفت :
"حرف هایی است برای گفتن ، و حرف هایی است برای ناگفتن و ارزش هردل
به حرف هایی است که برای ناگفتن دارد!"

شاعر بود ؟
عالم بود ؟
عارف بود ؟
عاشق بود؟
کاتب بود؟
فقیه بود ؟
هنر مند بود ؟
ساحر بود؟
یا ..؟
نمی دانم چه بود..
ولی هر چه که بود ، انسان بود
خوب می دانم

همه چیز در وجودش بود ، انسان ها را برای انسان بودنشان دوست می داشت
و دوست داشتن را بیشتر از عشق ، دوست می داشت

به قول خودش "تنها صفتی را که برای خویش می پسندید صمیمیت و صداقت بود"

و واقعا این گونه بود..

شاید چند سطر نوشتن از شاه نوشته های وی بسیار مغتنم تر از
این چند خط سیاه نوشته مجازی بود

ولی
دل این چیزها را نمی فهمد..
دل فقط به فکر خودش است.. حرف هایش را می زند، چه خوب چه بد ،
با معنا یا بی معنا..
من که علی نیستم
لا اقل او را سخت دوست می دارم...

و از اوی می گویم ، باشد که در راهش به فنا برسم
که انتهای درجات است فنا الی المعشوق!
نوشته شده توسط محمد علی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

سلام ،

اگه سه یا چهار ماه آینده شنیدید من بهترین رتبه کنکور

کاردانی به کارشناسی رو آوردم ، یا به عقل گوینده شک کنید ،

یا شعور خودتون و یا به اینکه بیدارید.

چند روزه بیخودی مشغول به راه اندازی پروژه سایت شخصی شدم (همینی که الآن مشاهده می کنید!) ،

اونم وسط اینهمه درس ، نوبره به خدا.

عرضم به حضورتون این دوروزه کلی خبر بود و کارا

اول اینکه دلم براتون بگه دیوز رفته بودیم خونه دایی مادرمون ،

به رسم دیدن زوار کربلا در حین باقلوا خوردن و پوست گرفتن

خیار و نوشیدن شربت پرتغال بودیم و دایی و زن دایی محترم

به خاطرات کربلا مشغول بودند ، که غذای امام حسین و خوردن

و ماجرای جور شدن سفر و چند نفر از فین و چند نفر از راوند همراه

ما بودنو یهو به یه جایی رسید که داشتم از خنده میترکیدم ،

یعنی خیلی خودمو نگه داشتم ، واقعا بعضیا چقدر ساده هستن ،

زن دایی عزیز داشت از مسجد کوفه تعریف می کرد که اونجا نماز

می خوندیم و یهو دیدیم شلوغ شد ، سربازا و پلیسا ریختنو پرسیدیم

چه خبر شده ؟ گفتند آقای حکیم (رییس مجلس اعلا!) تشریف آوردن.

گفت تا شنیدیم سریع با دایی رفتیم جلو و اول دایی رفت روی آقای حکیم

رو ماچ و منم معطل نکردم ، چادرمو انداختم رو دستای مبارکشون

و ماچشون کردمو بهشون گفتم:

آقا من بچه مریض دارم (با چشمای گریون بوده یحتمل!)

شما یه دعایی واسه ما بکن بچمون شفا بگیره…

جالبیش این بود که فهمیدیم رییس مجلس اعلای عراق هم شفا میده!!!!

امروز جاتون خالی رفتیم قم

زیارت حضرت معصومه

خیلی می خواستم از اونجا توصیف کنم ولی باور کنید وارد حرم و

روبروی ضریح که ایستادم زبونم قفل شد ، مغزم هنگ کرد ،

به هیچ چیزه دیگه ای فکر نتونستم بکنم خیلی حاجت داشتم ،

خیلی حرف با حضرت معصومه ولی باور کنید هیچی و هیچی

اصلا انگار زبونم هم از بیان حاجات خجل بود ، با این همه بار گناه و پیش قاضی..

هیچی ، خلاصه دو رکعت نماز زیارت خوندم و به یاد این بیت افتادم:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم غمم از دل برودچون تو بیایی

از حرم که اومدیم بیرون زنگ زدم محمد بیچاره اومد ،

۲ ساعت این بیچار رو تو زیر آفتاب قم از این ور کشوندیم اونور

حسابی خسته شد ، تو همین دو ساعت از هر دری تونستیم حرف زدیم ،

از محسن فرنوش ، مهدی سعیدی کیا ، علی سزاوار ، ..

خسته نمیشدم با اون باشم ، یه طراوت خاصی داره ، یه نزدیکی در احساس

ظهرم ساعت ۲ رسیدیم کاشون و جاتون خالی نهار کباب

گرفتم خوابید ، یه خواب عجیب دیدم که بماند..

 

نوشته شده توسط محمد علی در دوشنبه بیستم خرداد 1387 |
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟

خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى،

از "مريم" سخن مى گفت.

گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب،

ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را

بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر،

در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند.

اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار،

به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:

"مريم مادر عيسى است".

yas2.jpg

و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:

خواستم بگويم:

فاطمه دختر خديجه بزرگ است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است
خورشید کویر ... دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط محمد علی در جمعه هفدهم خرداد 1387 |
آدم وقتي فقير ميشه، خوبي هاش هم حقير ميشه، اما كسي كه زور داره ، يا زر داره هنر مي بينند عيب هاشه،حرف حسابي ميشنوند چرند هاشه ، آروغ هاي بي جا و نفرت بار شه ، فلسفه و دانش و دين مي فهمند ؛ حتي شوخي هاي خنك و بي ربط او از خنده حضار را روده بر مي كنه ! ملت ها هم همينجورند.
 

روزي كه ما مسلمان ها پول داشتيم ، زور داشتيم، فرنگي ها از ما تقليد مي كردند. استادهاي دانشگاه هاي اسپانيا، ايتاليا، فيلسوف ها و دانشمند هاي اروپا، وقتي مي خواستند درس بدهند ، قبا لبادة ملاهاي ما را به تن مي كردند ، يعني كه ما هم بو علي ورازي و غزالي ايم!

 

همون كه باز ، استادهاي دانشگاههاي ما امروز،تو جشن ها، مي پوشند، تا خود را به شكل استادهاي دانشگاههاي اسپانيا ، ايتاليا ، فرانسه و انگليس بيا رايند ! يعني كه ما هم شبيه كانت و دكارتيم ! ببين كه لباده هاي خودمان را هم بايد از دست فرنگي ها به تن كنيم !

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط محمد علی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 |
دوست داشتن از عشق برتر است .
عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ،
 اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .
 عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد
دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد.
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و
داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص
 خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي
و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ،
دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ،
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را
دستي نيست. عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ،
رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ،
 آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان  مطالعه کنيد ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس
 را به گونه اي ديگر ميبيند .
 عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار
و سرشار از نجابت عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست


عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد


عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو ت
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است...

دکتر علی شریعتی
 
نوشته شده توسط محمد علی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 |

خدايا!

 

مرا در ايمان،"اطاعت مطلق"بخش تا در جهان"عصيان مطلق" باشم.

 


خدايا!

 

به من "تقواي ستيز"بياموز تا در انبوه مسئوليت نلغزم

و از"تقواي پرهيز"مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.


 

خدايا!

 

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ،

غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن.

لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز به جانم ريز.

 


خدايا!

 

در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند، مرا،

به"نداشتن" و "نخواستن" رويين تن كن.


خورشید کویر - دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط محمد علی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 |
خدایا

به من عشقی بی هوس

تنهایی در انبوه جمعیت

و دوست داشتن بدون آنکه

دوست بداند را

روزی کن

<دکتر علی شریعتی >

نوشته شده توسط محمد علی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 |
خدایا

به هر آنکه دوست می داری

بیاموز که عشق

از زندگی کردن برتر است

 

و به آنان که دوست می داری

بچشان که دوست داشتن

از عشق هم برتر است

خورشید کویر ؛ دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط محمد علی در شنبه یازدهم خرداد 1387 |

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

 

وقتی که دیگر رفت

من در انتظار آمدنش نشستم

 

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

 

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی که اوتمام شد

من آغاز شدم

 

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن

 

<خورشید کویر ؛ دکتر علی شریعتی>

نوشته شده توسط محمد علی در جمعه دهم خرداد 1387 |